اول از همه من عاشق دلکده و عاشقای همراهش هستم.
دوم از همه اینا این که به همه عاشقا اطمینان میدم که رسم عاشقی، اگه اونجوری که برنامهریزی شده اکران بشه، توجه همهتون رو جلب میکنه.... یه چیزایی میخوایم توش بگیم که تا حالا از تلویزیون ندیدهاید و شگفتیاند.
سوم از همه اینا این که بازم دندون روی جیگر مبارک بذارین، لطفاً!
چهارم از همه اینا این که ما خیلی وقته که مستند برزک رو آماده پخش داریم اما دست شبکهس که به چه مناسبتی اونو پخش کنه.... ما هم مثه شما منتظریم....
دست آخر این که منتظر باشید باز هم، برنامهای دارم که با شروع به رسم عاشقی از تلویزیون، دور جدیدی از وبلاگنویسی و سایتنگاری رو با شما عاشقا تجربه کنم... با همت بیشتر و مطالب پربارتر؛ اگه خدای عاشقا اجازه بده به من!
واسه هم دعا کنیم، واسه مریضا، واسه اسیرا، واسه پدر و مادرامون....
راستی سلام به شما و همه عاشقای مهربون
راستش، زینب (زیزی) که از گلای دلکدهس و من ممنون وقتی هستم که میذاره و کامنتای خوشگلی که واسه پستای من داشته، توی وبلاگش از من گله کرده که چرا از من گله کردی! زینب گلم محبت کرد و کل ماجرا رو به این صورت تعریف کرد که چه کامنتایی رد و بدل شده و قضیه از کجا شروع شد و به کجا ختم شد.
اول از همه این که امیدوارم که به رسم عاشقی، هیچکس تو دلکده از من ناراحت نشه که من خادم دلکدهام و نه رئیس!
از همه اینا که بگذریم، دوم این که یه نیگا به کامنتا نشون میده که قضیه از کامنت زینب گلم شروع شد و دلگیری من از اون، به خاطر همینه. البته خودش بعداً میگه که قصدم طنز کردن فضای وبلاگ بوده و رسماً شاکی میشه از دخترایی که به قول خودش حرفها وموردهای رکیک داشتن و از نظر من، حرفای خالهزنکی و سخیفی رو دامن زدن... من ایجاد این فضا رو توی دلکده از زیزی عزیز دونستم و الان هم روی حرفم هستم هرچند میگم که با وجود این اشتباهش، قصد بدی نداشته و دلش، به رسم عاشقی، پاکه!
بعدشم این که خودش پیشبینی کرده که ممکنه من یا احسان از ایجاد این فضا ناراحت بشیم و اینو توی کامنتاش آورده؛ با این وجود گذاشتم که کامنتا بمونه و به نظر عاشقا، جسارتی نکردم... بگذریم.
اتفاقی بوده که افتاده و زینب گلم هم به اشتباهش پی برد؛ من نمیخواستم که کسی بفهمه موضوع کامنتا رو به خاطر خود زیزی اما خودش اون رو علنی کرد؛ تا جایی که خاطرمه حتی کامنتا رو به صورت خصوصی ارسال کردم... بازم بگذریم.
آخر سر همه اینا این که همین الان و قبل از «رسم عاشقی» از خدا میخوام که اگه توی این وبلاگ کسی هست که ناراحته و این ناراحتیاش سر سوزنی به من کوچکترین مربوطه، خدا منو ببخشه!
راستی، سلام به شما و همه عاشقای مهربون
بالاخره کار تدوین مستند یادواره شهدای برزک تموم شد و اسمش هم شد: بزرگ مثل برزک... ظرف چند روز آینده از شبکه سه پخش میشه؛ دیشب با بچهها دیدیمش، ارزش دیدن داره، خدا وکیلی... همچنین، خبرگزاری فالگوشنا خبر میده که به رسم عاشقی، به دلیل تراکم کاری ارگانهای ذیربط و همکار پیام سحرگاهان در ساخت مجموعه توی ایام ولادت آقا امام رضا (ع)، تازه استارت دعوت از مهمانهاش خورد و ایشالا به زودی زود، شاهد پخشش از شبکه سه خواهیم بود... از فالگوش نشنیده بگیرین اما قراره که به رسم عاشقی، بعد از یک هفته پخش هر شب، به صورت هفتگی ادامه پخش داشته باشه.... وای پیام اومدش، برم...
به رسم عاشقی، سلام به همه عاشقای مهربون
پنجشنبهای پیام ابراهیمپور میخواست برای تهیه گزارش مستندی از یادواره شهدا بره سمت کاشون، با بهرام و علیرضا و ساقی. ساعت ۸ صبح بود که ساقیم زنگید که مهدی میتونی خودتو برسونی؟ تا نیم ساعت دیگه اینجا باش! خلاصه منم همراهشون شدم به سمت روستای تازه شهر شده برزک از توابع کاشون که 150 تا شهید داشت! جایی که اسمش رو نشنیده بودیم و حتی از روی تابلو نتونستیم اسمش رو دقیق بخونیم؛ اما صفایی داشت به برکت حضور اون همه شهید!
...
دلو دادیم به خونواده شهدایی که سر قبر عزیزاشون اومده بودن، اون قدری که از تهیه گزارش مراسم غافل شدیم... خیلی دیر شده بود اما حیف بود. سر همین هم پیام به بهرام اجرایی و علیرضای سلطانی گفتش که یه چند دقیقهای، از مراسم هم فیلم بگیرن... حالا، قراره این گزارش مستند که به نظر من (مهدی) ارزش دیدن داره، از شبکه سه پخش بشه؛ کیاش با خداس ولی قبلش خبر میده پیام، حتماً!
مادر شهیدی رو دیدیم که فقر از سر و روش میبارید و 28 سال از شهادت پسرش گذشته بود اما تا دوربین ما رو دید که به خاطر پسرشو باقی شهدای روستا اومدیم، اشکش جاری شد، به رسم قدردونی... پیام میگفت که مامان من واسه چهلم اینجوری گریه میکنه، احتمالاً ولی من که بعید میدونم بعد 28 سال از مرگم، این جوری اشکش جاری شه! یا اون همسر شهیدی که ضجهاش بهرام و علیرضا رو از مراسم کشید بیرون! و اون مادر شهیدی که گذر سالها خستهش کرده بود و اومده بود روی دیواره قبرایی که جدیداً درست کردن نشسته بود... با عصاش میزد روی قبر پسرش که من میخوام اینجا کنار تو باشم نه چند متر اونطرفتر قاطی مردههای عادی... اون دختر شهیدی که حالا واسه خودش خانومی شد و میگفت باباشو توی 6 سالگیش از دست داده اما اگر هزار بار هم پیش بیاد راضییه به تصمیم باباش در حالی که دختر 8 ساله کناریاش حاضر نبود یک شب رو بی باباش سر کنه...
جاتون خالی عاشقا؛ منتظر پخشش از کانال 3 باشین
راستی به رسم عاشقی سلام به همه عاشقای مهربون
به نام بیچون... خدای عاشقای مهربون
سلام سلام سلام سلام... به تعداد روزایی که در خدمت عاشقای مهربون نبودم
اول از همه اینا این که عاشقا، خبردار شدین که «ماه عسل» به انتخاب بینندگان، بهترین برنامه ماه رمضون 88 شد و ازش تقدیر شد؟! ... به امید تکرار موفقیتها در به رسم عاشقی... نیگاهای خوشگلتون در چه حالن؟
بعدشم این که عاشقا منظم هستن خودشون، احتیاجی به ناظم ندارن، به رسم عاشقی، خود به خود منظم هستن... میگی نه! نیگا کن؛ کامنتا رو میگم!
در ثالث! دلم تنگ عاشقا بود و دلم نیومد که یه سلامی عرض نکنم، به رسم عاشقی... با وجودی که اوضاع مثه چند روز پیش بود اما چند دقیقهای به خودم وقت دادم؛ وقت خلوت؛ خلوت با عاشقای مهربون...
راستی، سلام (اون سلامای اول قضای روزای قبلی بود که به جا آوردم!) به همه عاشقای مهربون، به رسم عاشقی
من أحب لله و أبغض لله و أعطي لله فهو ممن كمل إيمانه؛ اینو امام صادق (ع) فرمودن... به نظر من، این همون عشق الهییه!
اول از همه این که بعضی وقتا عجله و به قول مجریا «ضیق وقت»، باعث میشه که آدم یه چیزایی رو فراموش کنه بگه که وقتی برمیگردی، شرمنده میشی... من واقعاً یادم رفت توی آپ قبلی درباره امام صادق (ع) صحبت کنم... یه دانشگاه توی تهرون هست به اسم ایشون که با چند تا از دانشجوهاش دورانی داشتم... و هر وقت اسم صاحب و رئیس مکتب میآد، ناخودآگاه این دانشگاه به ذهنم میآد...
خدایا! به صاحب مکتب قسمت میدم که به ماها عشق الهی رو بچشون؛ الهی آمین!
از همه اینا که بگذریم، من توی پستای قبلی یه مطلبی گذاشته بودم درباره مستندسازی در «پیام سحرگاهان»؛ به هیچ وجه قصد تبلیغ نبوده بلکه به نظرم اولاً توان این کار در «پیام سحرگاهان» وجود داره و سفارشدهنده میتونه توی دفتر «پیام سحرگاهان»، نمونه کارای ما رو توی این زمینه، ببینه در ثانی هم این که این کار به نحویه که مهاجرین خارج از کشور و مهاجرین از محل تولد، واسهشون جذابه... صاحبای دلکده اگه دیدن کسی جذابیت این کار رو درک کرده و همچین کاری میخواد، بفرماد که ما در خدمتیم!
آخرشم که این هفته واسم سختترین هفته بود... اون از روز یکشنبه که نشد پست بذارم؛ دیروزم تعطیل بود و... امروزم که پنجشنبهس و فردا جمعهای که هیچ هفتهای نتونستم کامنت بذارم...
دعا کنین واسه تجدید دیدارا؛ توی «رسم عاشقی»
به رسم عاشقی؛ کامتون عسل
«رسم عاشقی»، یکیش اینه که صبر کنی؛ از اون صبرا که بهش میگن: «صبر جمیل!»
بعضی از عاشقا، ایمیل زدن و کامنت خصوصی گذاشتن که آقا پیام! چرا موضع نمیگیری در برابر اونایی که دارن شخص دیگهای رو مطرح میکنن یا ... جواب من یک کلام است: «همه اینجا آزادن که هر چی میخوان، بگن... حاضرم قول شرف بدم که حتی یک کامنت را از وبلاگ حذف نکردم؛ به خاطر این حرفا... حتی توی بعضی کامنتا، به من توهین شد یا زیر سؤال رفتم اما نه تنها برخورد نکردم که به صاحب کامنت ایمیل زدم یا به وبش سر زدم؛ از رسم عاشقی به دور بود که غیر از این رفتار کنم!» برای صدمین بار ولی برای آخرین بار میگم که توی این دلکده هر کی هر چی بگه، من روی سرم میذارم و هر کی بیاد، قدم روی چشای من گذاشته، چشای من همیشه منتظر قدمای شماس!
اول از همه این که «رسم عاشقی» توی 7، 8، 10 روز آینده روی آنتنه، اگر خدا اجازه بده...
دوم از همه اینا این که زودتر مرخص میشم... واسه رسم عاشقی دعا کنین که آبرومند و در خور نگاهای قشنگتون از آب در بیاد.
آخر از همه این که گفتن چی بذاریم اسممونو؟ من پیشنهاد میدم که بگیم «دلکده عاشقی»...
به رسم عاشقی، کامتون عسل
راستی، سلام به همه عاشقای مهربون
اول این که بابت آپ نداشتن دیروز شرمنده چشای قشنگتون... حال خوبی نداشتم... و با حال نافرمم، کلی کار ریخته بودن سرم!
از همه اینا که بگذریم؛ دوم، فالگوش روز شنبه عین واقعیت بود... به هر حال خدا خواسته تا قبل از ماه عسل سال آینده، دیدارا تازه شه؛ خدا رو شکر! امیدوارم که «رسم عاشقی» باعث بشه که شما از ما راضی بمونین و ما هم در خدمت شما باشیم؛ الهی آمین! ... حالا که نیگاها خوشگل شدن، به نظرمون رسید که بیایم و با این نیگاهای خوشگل، رسم عاشقی بیاموزیم و با رسم عاشقی، هر لحظه عمرمون رو عسلی کنیم!
سوم از همه اینا این که اگه بغل وبلاگو یه نیگای کوچولو بندازین، یه آگهی دادم مربوطه به شرکت مستندسازی و ساخت برنامههای تلویزیونی با عنوان «پیام سحرگاهان» که حدوداً 4، 5 ساله که داره کار میکنه و برنامههای تلویزیونیام رو از طریق این شرکت برای تلویزیون ساخته میشه... بچههای بامرام و دوستداشتنی ـ به از شما نباشن ـ که بعضیاشونو فالگوش لو داد!
در نظر داریم که برای کسایی که خیلی وقته از زادگاهشون دور افتادن یا بعضی از جاهای ایران زیبا براشون اونقدر جذابیت داره که میخوان فیلمی مستند از اونو داشته باشن و وقتای... نیگاش کنن، سفارش بگیریم و مستند بسازیم؛ سفارش که میگم یعنی سفارشا! همه چیز این مستند سفارشی است و اون جوریه که شما میخواین و از ما میخواین؛ به شکل کاملاً حرفهای و در حد بالایی از استانداردهای بینالمللی (به امید خدای عاشقا!)
بعدنشم، چهارم، چرا دعوا میکنین، عاشقا؟! این از رسم عاشقی به دوره و خدام خوشش نمیآد که عاشقاش بپرن به هم... بپرین به من و هر چی دلتون میخواد به من بگین و انتقاد کنین اما به هم نه... تو رو خدای عاشقا... شایدم تقصیر از من بود که دیروز آپ نداشتم و اصلاً کانکت نبودم که بخوام وارد شم به بحثاتون... امروز که اومدم، شرمنده شدم... شرمنده صاحب عاشقا!
یه کم اگه صبر کنین و دندون روی جیگر عاشقکشتون بذارین، میفهمین که «رسم عاشقی» چیه؟ یادتون نره که یکی از رسمای عاشقی که تا حالا یادمون دادن، صبره و صبر... اما من توی کامنتای دیروز یه کم بیصبری دیدم؛ شایدم بیصبریا از سر عاشقی باشه، خدای عاشقا میدونه...
آخرشم این که یکی از رفقا که خیلی واسه «پیام سحرگاهان» زحمت میکشه، خواست که بیاد و توی وبلاگ حرف بزنه؛ منم بهش یه اکانت دادم به نام یه بنده خدا اما شنبه با اکانت من وارد شد و متنش، امضای پیام ابراهیمپور داشت... بچه خوبییه؛ عاشقا بعضاً میشناسنش؛ به خوبیتون و خوبیش...
راستی سلام به شما و همه عاشقا
به رسم عاشقی، کامتون عسل
... ما عاشقام خدایی داریم؛ عیبی نداره
پیام سحرگاهان / روز / داخلی
پیام (تهیهکننده)، ساقی (نویسنده گروه)، بهرام (طراح صحنه و مدیرفیلمبرداری)، علی (انیماتور)، مهدییار (تدوینگر) و من (مهدی) دور میز؛ پرچم گروه پیام سحرگاهان هم در وسط و هفت کاسه برنجی دور تا دور آن روی میز.
پیام مثل همیشه بالای کاغذش، سه تا دایره کوچیک میکشه که یعنی «به نام خدا» و شروع میکنه یه چیزایی رو نوشتن بدون این که حرفی بزنه؛ مثل همیشه... بعد از چند دقیقه که حدود دو سه صفحه نوشت ـ البته با خط درشت؛ در حد گنده گنده ـ کاغذها را میده به ساقی و شروع میکنه به گفتن ایدهاش... ساقی، سعی میکنه از روی صحبتهاش، بفهمه که پیام چی نوشته روی کاغذ؛ آخه بدون کمک خودش، خوندن نوشتههاش یه کمی سخته! بهرام که سختترین کار واسهش گوش دادن و حرف نزدنه، مدام هیکل ترکهایشو روی صندلی جابهجا میکنه و با عینکش ور میره... مهدییار هم که کنار من نشسته، خیلی ساکت به ایده پیام گوش میده و توی ذهنش دنبال حرف میگرده واسه بهتر شدن ایده؛ مثل همیشه... منم لپتاپ جلوم بازه و دارم گوش میدم و به ساقی نگاه میکنم که کنارم نشسته... علی از پشت کامپیوتر بلند میشه. پیام فکر میکنه کارش تموم شده و میخواد سریع برسه به فرودگاه تا به پروازش برسه.
علی: من سریع باید برم سازمان... راهنمایی و رانندگی میبینمتون.
پیام (حیرون کارای علی): یعنی پروازتو کنسل میکنی!!!؟
بهرام (که بعد از تحمل 7 دقیقه، فرصتی بهتر از این برای حرف زدن نداشته): گفتش 5 دقیقه دیگه زنگ بزنین برای اوکی نهایی بلیط...
ساقی و من با هم به حرف بهرام میخندیم.
ساقی: ولی بلیطه حیفهها! میخوای شما برو به جاش!!
پیام کلافه شده از کارای علی. من و ساقی همچنان میخندیم و بهرام هنوز داره واسه حرفی که درباره بلیطا زده، برای پیام دلیل میآره. علی پای طاقی وایستاده تا اذن خروج (!) داده باشه.
مهدییار: پیام! به نظر من مهمونایی که دعوت میکنیم باید...
مثل همیشه!
به «رسم عاشقی»؛ کامتون عسل
خیلی فکر کردم با خودم که آخرین آپ هفتهم رو چی بذارم؟ ناسلامتی، آخریشه و رفت تا شنبه آینده... چقدر این هفته زود گذشت؛ وقتی بچهتر بودم و میگفتم زمان زود گذشته، مامانم سریع برمیگشت و میگفت: «خوش گذشته، عزیزم!»... الان که فکر میکنم میبینم که راستی راستی به من خوش گذشته! هفته خوشی رو داشتم با همقبیلهایهای عزیزم؛ به شیرینی و زلالی عسل!
خب، بریم سر اصل مطلب...
یکی نیست به من بگه: «داش پیام! مورچه چیه که کله پاچش چی باشه!؟ یه آپ میخوای بذاری، اصل مطلب و فرع مطلبم مگه داره؟! بذار برو پی کارت حوصله داری، ها!»...
اول از همه این که «آمــــــــــــــــیـــــــــــــــــــن!»؛ من هنوز تو فکر اون دعاهای دیروزیام؛ و گاه بر سر یک کلمه، خیمه باید زد... بعضی از دعاها فوقالعاده بودن... ای صاحب با کرامت ماه عسل، به دل پاک این بچهها، حاجت همه حاجتمندا رو مستجاب بفرما!
دوم از همه این که با احتساب دیروز، 72 روز دیگه محرمه؛ شبایی که آل الله خواب نداشتن و عمه سادات بیقرار بود، روزایی که بچهها از تشنگی شکم به خاک خیمهها میساییدند و از گرسنگی، سنگ میبستند به شکمهاشان... بازم قصه غیرت عباس و عطش اصغر، قصه بیپناهی زینب و غصه حسین، قصه توبه حر و دلاوریهای حبیب بن مظاهر... غصه بیپایان بوریا و تن حسین، بازار شام و زن و بچه حسین، چوب خیزران و لب حسین، انگشتر و انگشت حسین... غصه مرگآور تیر سه شعبه و گلوی اصغر، عمود آهن و فرق عباس، شمشیرهای آخته و تن اکبر، گوشواره و...
امروز دوست دارم ماه عسلیهای شیرینتر از عسل، از محرم بگن؛ از حال و هوای محرم توی شهر و دیارشون؛ آداب و رسومی که دارن... از حال و هوای دلشون بگن توی محرم...
...
راستی سلام به شما و همه ماه عسلیهای عزیز

